اصول دین در مقایسه با فروع آن
همان طور که قبلاً یادآوری کردیم اصول دین گاهی در مقایسه با اصول مذهب و گاهی در مقایسه با فروع دین قرار دارند. در این رساله منظور از آن، اصولی است که در مقایسه با فروع دین طرح میشود. لذا اصول دین به این معنا پنج قسم است:
1- توحید، 2- عدل، 3- نبوّت، 4- امامت، 5- معاد، که بهطور فشرده دربارۀ هر یک از آنها توضیحاتی داده میشود. قبل از ورود به بیان فشرده و اجمالی موارد فوق، ابتدا لازم است مطلبی دربارۀ اصل اثبات صانع و آفریدگار جهان بیان شود. در اینجا ممکن است پرسیده شود توحید یگانگی خداست و یگانه دانستن آن ذات اقدس، در مرحلۀ بعد از اثبات وجود اوست. پس ابتدا باید وجود خدا را اثبات کرد و بعد از آن به یگانگی و وحدت آن ذات مقدّس پرداخت. حال چگونه است که اصول دین از توحید شروع شده و از اصل اثبات صانع شروع نشده است؟ که در این صورت باید از پنج اصل بیشتر میشد؟
پاسخ اینست که درست است که ابتدا باید از اثبات صانع آغاز کرد و سپس وارد مباحث توحید، اسمای الهی و صفات ربوبی شد؛ اما موضوعی که باید مورد توجه پژوهشگر این مبحث قرار گیرد، اینست که اصل معرفت به وجود باریتعالی و ایمانی که از پی آن میآید نیازمند اثبات نیست. اگر برهانی برای اثبات صانع اقامه میشود بیشتر برای توجه دادن، تنبّه بخشیدن و رفع شبهاتی است که گاه برای عدهای به علل گوناگون به وجود میآید. به عبارت دیگر در منطق اسلام اصل معرفت، امری فطری و در درون انسان است یعنی معرفت پیدا کردن به خدا چیزی مانند معرفت طفل است به مادر و پستان او. کودک به سبب برهان عقلی و استدلال منطقی به معرفت مادر و دوست داشتن او نرسیده است، بلکه اینچنین خلق شده و اصلاً با این گرایش به دنیا آمده است. اگر بهطور طبیعی عوامل بازدارنده وجود نداشته باشد و محیط گرایش به معرفت خداوند و ظهور این امر فطری برای انسان مساعد گردد و عوامل انحرافی بر سر راه بشر ایجاد نشود و یا انسان بتواند بر عوامل گمراهی غلبه کند، بهطور طبیعی انسان به سوی خداوند گرایش پیدا خواهد کرد و اگر در زندگی مواردی از دور شدن انسان از فطرت خویش دیده میشود، به این دلیل است که عوامل انحرافی و بازدارنده دستبهدست هم داده و او را در مسیر غیرطبیعی قرار دادهاند. لذا در قرآنکریم وقتی که اصل وجود ذات مقدّس حضرت حق را مطرح میفرماید، به صورت استفهام انکاری میفرماید: «قَالَتْ رُسُلُهُمْ أَفِی اللَّهِ شَکٌ فَاطِرِ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ» (1) .
در منطق قرآن اصل وجود ذات مقدّس حضرت حق جای تردید ندارد و انسان اگر بخواهد توجه تفصیلی پیدا کند باید موانع معرفت را از خود دور سازد و به تعبیر عرفانی، باید حجابها را از میان بردارد تا آن حقیقت خود را ظاهر کند. اگر بیانی برای اثبات صانع آورده میشود به عنوان استدلال برای اثبات صانع عالم، از باب رفع غفلت و توجه تفصیلی است که یکی از آنها در اینجا آورده میشود. آن اینست که انسان با اندکی تأمل و توجه به خود و پیرامون خود، از جانداران، گیاهان، کوهها، صحراها، زمین، دریا، خورشید، ستارگان و دیگر آفریدهها به روشنی درمییابد که عقل مدبّری در کار است که این جهان و عالم هستی را با نظامی هماهنگ و شگفتانگیز آفریده است. اگر چنین نباشد لازم میآید همۀ این عالم با این نظم و سازمان، بهطور تصادفی و بدون علت وجود دهنده، موجود شده باشند. در صورتی که هیچ عاقلی تحقق یک شیئ را بهطور تصادفی و بدون علت، جایز و ممکن نمیشمارد وگرنه ترجّح بلامرجّح لازم میآید و این محال است. به عبارت دیگر اگر این عالم با این نظام و سازمان و توازن و هماهنگی، هماهنگ کنندۀ مدبر و صانع حکیم و علیمی نداشته باشد، لازم میآید یا به صورت تصادف و ترجّح بلامرجّح به وجود آمده باشد که به وجود آمدن خودبهخود محال است و یا لازم میآید که همۀ عالم، واجبالوجود باشد که آن هم محال است. پس عالم، عقل مدبّر و حاکم قدیر و علیم دارد که با قدرت و علم و ارادهاش از روی حکمت عالم را با این اتقان به وجود آورده است.
توحید و اقسام آن
توحید یعنی یگانه دانستن خدای عالم و قائل نبودن شریک برای او در ذات، صفات، افعال، قانونگذاری و ولایت. این توحید به دو بخش کلّی منقسم میگردد: نظری و عملی. توحید نظری یعنی یگانه دانستن خدای عالم، که این بخش از حیث اندیشه و فکر و بینش توحیدی داشتن معنا میشود. توحید عملی هم یعنی موحد شدن و اعتراف کرداری و عملی به یگانگی او. این قسم از توحید دارای اقسام زیر است:
الف- توحید در ذات: یعنی، جهان با همۀ گستردگی و با همۀ تنوّع و تعدّد، به یک مبدأ، صانع، خدا، آفریدگار و موجد، مرتبط و منتسب میشودکه واجبالوجود است. در برابر توحید در ذات شرک در ذات قرار میگیرد. در علم عقاید، در برابر توحید ذاتی، ثنویت قرار میگیرد. نتیجۀ توحید ذاتی اینست که در نظام هستی یک واجبالوجود موجود است و مابقی هر چه هست ممکنالوجود، مخلوق و مصنوع او هستند.
ب- توحید در صفات: دومین قسم از اقسام توحید نظری، توحید در صفات است. یعنی همانطور که خدای عالم ذاتاً یگانه است و همتایی ندارد، در صفات هم یگانه بوده و بیهمتاست. صفات ممکنات و مخلوقات، عارض بر آنهاست، اما صفات خداوند چنین نیست. علم، حیات، قدرت و دیگر صفات کمالی او، عین ذاتش بوده و عارض بر او نیست. او در عین اینکه وجودش واجب است و عدم در آن جایی ندارد، علم و دیگر صفات کمالیاش چون حیات و قدرت او نیز عین ذات اوست و نفی آنها از ذات حضرت حق به هیچوجه ممکن نیست. لذا عالم، قادر و حی بودن خدای عالم، مانند عالم، قادر و حی بودن، آدمیان نیست. چون رابطۀ این اوصاف با موضوعها و موصوفهای ذکر شده، رابطۀ عارضی و امکانی است؛ نه اینکه رابطه، رابطۀ بالذات و وجوب باشد.پس خدای عالم تمامی صفات کمال را ذاتاً داراست و این اوصاف عین ذات حضرت حق است و از این نظر یگانه و «أَحدی الذَّاتِ و الْأَوْصَاف» است. در برابر توحید صفاتی شرک در صفات قرار دارد و آن خالی دانستن ذات خداوند از صفات کمال بوده و صفات کمال را برای ذات حضرت حق امری عارضی و غیرذاتی دانستن است. در میان شیعه کسی را که به صورت رسمی و علنی قائل بر عارض بودن صفات خدا بر ذات او باشد سراغ نداریم و لیکن در میان علما و متکلمان اهل سنّت، اشاعره بر این عقیده بودند و موضوع قدمای هشتگانه هم از همین دیدگاه سرچشمه میگیرد.
ج- توحید افعالی: سومین قسم از اقسام توحید، توحید افعالی خداوند است. مقصود از آن این نیست که فاعلیت غیرخدا بهطور مطلق نفی شود و فاعلیت منحصراً بر خدای جهان اطلاق گردد، بلکه منظور اینست که فاعل یا مستقل است و یا غیرمستقل. فاعل مستقل آنست که در ایجاد فعل و تحقق فاعلیت، احتیاجی به غیر نداشته باشد و هر فعلی را که بخواهد ایجاد کند. قدرت ایجادش را دارد و هیچگونه نیازی به غیر از خود ندارد. به تعبیر حضرت علی(ع): «فَاعِلٌ لَا بِمَعْنَی الْحَرَکَۀِ وَ الْآلَۀ» (2) . اما فاعل غیرمستقل، فاعلی است که فعل آن در تحقق تنها به فاعلش انتساب پیدا نمیکند بلکه به مجموعهای از خود فاعل، حرکتکردن او و ابزار و آلاتی که فاعل برای ایجاد فعل از آنها استفاده میکند، منتسب میشود. فاعل غیرمستقل در ایجاد فعل و تحقق آن در عالم خارج، احتیاج به حرکت و ابزار و ادواتی دارد تا آن فعل را در خارج تحقق بخشد؛ بنابراین خدای عالم در فعل و فاعلیت نیز یگانه است و در فعل و فاعلیت، هیچ نیازی به غیر خود نداشته و فاعل بالإستقلال است. لازمۀ توحید افعالی نفی فاعلیت غیرخدا نیست، بلکه لازمۀ آن نفی استقلال غیرخدا در فاعلیت است.
در برابر توحید در افعال، شرک در افعال قرار میگیرد. اگر کسی معتقد باشد که غیر از خدا نیز موجودی هست که در فاعلیت استقلال داشته و نیازی به غیر خود ندارد، از توحید افعالی فاصله گرفته و وارد حیطۀ شرک در افعال شده است. اختلاف میان کسانی که اعتقاد به جبر و یا تفویض دارند و طرفداران أمرٌبینالأمرین با این توحید مرتبط است. نه جبر درست است و نه تفویض، بلکه أمرٌبینالأمرین صحیح است. اختلاف این سه گروه (طرفداران جبر، تفویض و أمربینالأمرین) در مطلق افعال نیست بلکه در افعال مربوط به حوزۀ انسان است. آن هم نه در همۀ آنها، بلکه در آن افعالی که مربوط به ارادۀ انسان است و علم انسان در تحقق آن فعل به نوعی دخالت دارد و مؤثّر است. کسانی که به جبر اعتقاد دارند، برآنند که این قسم از افعال نیز مربوط به خداست و خدای عالم فاعل آنها بوده و انسان و علم او هیچگونه دخالت و تأثیری در آن ندارند. در واقع نتیجة سخن آنها اینست که فاعلیت منحصراً از آن خداست و غیر از او فاعلی نیست و اعتقاد به تأثیر غیرخدا در هر فعلی باطل است. اما گروه دوّم معتقدند افعالی که در حوزۀ دخالت انسان قرار دارند و علم و ادراک وی در وجود و تحقق آنها مؤثر است، به گونهای هستند که انسان نسبت به آنها فاعل مستقل است و غیر از انسان، حتّی ذات مقدّس حضرت حق دربارۀ این نوع افعال که در حوزۀ تأثیر و ایجاد انسان قرار دارند، نقشی ندارد. در حقیقت مثل اینکه نوعی تفویض و خودمختاری به انسان داده شده است. در این دیدگاه در واقع دو فاعل بالإستقلال وجود دارد: یکی خدای عالم که در حوزهای گستردهتر و وسیعتر عملیات خویش را انجام میدهد و دومیانسان که در حوزة خاصی که مربوط به اوست از استقلال برخوردار است. امّا گروه سوّم که پیروان اهلبیت محمّد(ص) هستند و معارف و عقاید خود را از این مکتب آموختهاند، بر این عقیده هستند که:
اولاً فاعلیت در انحصار ذات مقدّس حضرت حق نیست و همان طور که اطلاق فاعل بر خداوند صحیح است بر غیر او نیز صحیح است و اگر کسی غیر خدا را هم فاعل بداند، نه منطقاً و نه شرعاً منعی ندارد و از مرز توحید خارج نشده است.
ثانیاً فاعلیت را هم بر دو قسم میدانند: 1- فاعلیت مستقل: فاعلیتی است که در اعمالش هیچ نیازی به غیر خود ندارد و از ابزار و آلات کمک نمیگیرد بلکه خالق و آفریدۀ خود ابزار و آلات نیز است و به نام فاعل بالإستقلال نامیده میشود که این نوع فاعلیت در انحصار خداست. 2- فاعلیت غیرمستقل: آنست که در فاعلیت خود نیاز به ابزار و آلات دارد و این نوع فاعلیت اگر به غیر خدا هم اطلاق شود صحیح است.
ثالثاً رابطۀ انسان با خدای عالم، رابطۀ عرضی و در مقابل هم نیست، بلکه رابطهای طولی است. لذا افعالی که در حوزۀ ارادۀ انسان به وقوع میپیوندد هم با انسان رابطه دارد و هم با خدا. در واقع خدای عالم افعال آدمی را از طریق اراده و خواست خود آدمی میخواهد. یعنی اگر انسان نخواهد خدا هم نمیخواهد. بنابراین افعال ارادی انسان در عین اینکه به خود انسان نسبت داده شده است به خدای عالم هم منسوب است. پس کارهای ارادی انسان هم کار انسان است و هم کار خدای انسان.
د- توحید در عبادت: عبادت را نوعی پرستش و کرنش در برابر عظمت حضرت حق تفسیر میکنند و اشکال گوناگون امور عبادی از قبیل روزه، نماز، رکوع، سجود و امثال اینها از نمادهای آن به شمار میروند. در نظام اعتقادی توحیدی، عبادت و تمامی مظاهر آن در انحصار خداست و او یگانه معبودی است که همه باید در برابرش خاضعانه سر تسلیم فرود آورند. این نوع توحید و نوع دیگری که بعد از این خواهد آمد، از قبیل توحید عملی است.
در اقسام سهگانۀ توحید که گفته شد، سروکار انسان با تفکر و اندیشه است. در واقع در آن اقسام سهگانه، فکر، عقل و اندیشۀ بشری به درجۀ بالایی از فهم و تعقل رسیده و حقیقتی بلندمرتبه و عالی را درک میکند و به وجودش اذعان و باور پیدا میکند، ولی در این قسم انسان در عمل وارد توحید شده و آن فکر را در عمل نشان میدهد و با تمرینها، ریاضتها و مجاهدتها به آن رسیده، موحّد شده و به یگانگی نایل میشود.
هـ- توحید ولایتی: اگر گسترة توحید در عبادت را تمامی زوایای رابطۀ انسان با خدا و بندگان خدا بدانیم و خدای عالم را یگانه معبود بشناسیم و از طرف دیگر او را ولی و صاحب اختیار تام و مالک علیالإطلاق و قانونگذار و مشرِّع بدانیم و در اعمال و رفتار فردی، اجتماعی، سیاسی و اخلاقی خود، ملاک و ضابطه را فرمان الهی و جلب رضای او بدانیم و در این معنا تأکید و اصرار ورزیم، آن موقع به توحید عبادتی و ولایتی دست یافتهایم. البتّه توحید درجاتی دارد و انسانها با مجاهدت، تقوا و اخلاص، به مدارج بالاتری دست مییابند و هرچه تلاش، تقوا و اخلاص، کمتر و ضعیفتر باشد، توحید نیز ضعیفتر خواهد بود.
دلیل و برهان توحید
برای اثبات اقسام سهگانۀ توحید نظری، استدلالهای زیادی وجود دارد که در این مقدّمه مجال پرداختن به همۀ آنها نیست، بلکه بهطور فشرده و با عباراتی ساده و غیرپیچیده به بعضی از آنها اشاره خواهد شد. استدلال ما برای اثبات اقسام سهگانۀ توحید نظری چنین است:
اگر ذات مقدّس حضرت حق، توحید ذاتی نداشته باشد و دارای شرک ذاتی باشد، یعنی دو واجبالوجود موجود باشند و یا ذات مقدّس حضرت حق توحید صفاتی نداشته باشد (شرک ذاتی) و یا اوصاف او، عین ذاتش نبوده، بلکه عارض بر ذاتش باشند (شرک صفاتی) و یا اینکه او فاعل بالإستقلال نباشد (شرک افعالی)، در همۀ این حالات لازم میآید که یا واجبالوجود مرکب باشد و در این صورت هر امر مرکبی محتاج به اجزای خودش است و واجبالوجود، نمیتواند محتاج باشد و یا اینکه ذات واجب محتاج میشود برای کمال ذات از غیر خود استمداد کند و به مدد غیرخودش کمال یابد و همچنین لازم میآید ذات حضرت حق در انجام فعل و ایجاد موجودات هم نیازمند به غیر خود باشد. چنین موجودی چگونه میتواند مبدأ هستی و پدیدآورندۀ کلّ وجود و آفریدگار عالم باشد؟ پس او از حیث اصل وجود، وجوب وجود، صفات متعلّق به وجود و از حیث فاعلیت و فیاضیت وجود، یگانه است.
اما در اینکه او یگانه معبود است و شرک در مقام عبادت و تقنین و ولایت در خدا راه ندارد و انسان تنها در برابر او باید سر تسلیم فرود آورد و تنها او را پرستش کند و او را ولیّ مطلق و مشرّع اصلی بشناسد، آیات و روایات زیادی وجود دارد که برای نمونه به چند مورد اشاره میشود:
1- «وَ لَقَدْ بَعَثْنَا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ » (3).
2- «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحَی إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَمَنْ کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلاً صَالِحاً وَ لَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أحَدَاً » (4).
3- «هُنَالِک الْوَلَایَةُ لِلَّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَوَاباً وَ خَیْرٌ عُقْباً» (5) .
4- «وَ مَا آتَیکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَیکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ» (6) .
مطابق نصوص قرآنی همۀ اختیارات بهطور بالذّات و حقیقی از آن خداست و لذا هم باید از او انتظار پاداش داشت و هم ولایت را از آن او دانست. چون او ولی مطلق است و توسط پیامبر خاتم(ص) هر چیزی که برای کمال بشر لازم بوده در قالب عبارات قرآنی به صورت وحی فرستاده و از بندگان خود خواسته است اوامر او را اطاعت کنند و از کارهای زشت و ممنوع اجتناب ورزند. بندگان خدا به حکم اینکه سخنان پیامبر عیناً همان سخنان خداست باید اوامر پیامبر را اوامر خدا و نواهی او را نواهی حضرت حق بدانند. بنابراین از طریق براهین محکم عقلی، به اثبات میرسد که در اصل واجبالوجود و صانع عالم، تعدّد و شرک امکان ندارد وگرنه لازم میآید که هر دو ممکنالوجود باشند نه واجبالوجود. همچنین اگر در آسمان و زمین، خدایان دیگری جز ذات مقدّس حضرت حق وجود میداشتند همگی واجب میشدند و نسبت همۀ موجودات دیگر به آنها و نسبت آنان به دیگر موجودات یکسان میشد. هیچگونه ترجیحی نسبت به یکدیگر نداشتند، هر موجودی یا با ارادۀ همۀ آنها تحقق مییافت که در این صورت توارد دو یا چند علت تامّه بر سر معلول واحد لازم میآمد و چنین چیزی محال بود و یا آنکه با ارادۀ یکی از آنها به وجود میآمد و ارادۀ دیگری در آن تأثیر نداشت که اگر هر دو یکسان بودند، ترجیح بلا مرجح لازم میآمد و یا مثلاً آنکه نقشی ندارد واجبالوجود نباشد که خلاف فرض است و نیز از طریق براهین متقن عقلی به اثبات میرسد که او اگر واجبالوجود است، واجبالعلم و واجبالقدره نیز بوده و تمام صفات کمالیه را داراست. پس اوصاف او عین ذات اوست، چون اگر اوصاف او عین ذات او نبود، لازم میآمد که ذات اقدسش خالی از اوصاف کمالی باشد و در این صورت چنین موجودی نمیتواند واجبالوجود باشد و نیز اگر در فعل، اعمال و کارهایش مستقل نبوده و مثلاً محتاج به کارگیری ابزار و آلات باشد، چنین موجودی ممکنالوجود خواهد بود و نه واجبالوجود. پس این جهان خدایی دارد یگانه، دانا، توانا و حکیم که اصل هستی و بقای آن و گردش جهان از اوست و هیچ موجودی از حیطۀ قدرت او خارج نیست. هیچ موجودی را بیهوده و عبث نیافریده و رحمان، رحیم، بخشنده و حلیم است. آفریدگاری که از هر جهت بیهمتا و بیمانند است. نامحدود است و هیچ وصفی که نشانۀ فقدان و نقصان کمال باشد، در او راه ندارد. جسم و ماده هم نیست و هستیاش از آنِ خودش بوده و از دیگری نیست. به همهچیز و همهکس و به اعمال آنها آگاه است. با آنکه مکان، او را مشغول نمیکند، همهجا هست و بر همۀ اشیاء محیط است. گذشته، حال، آینده و دور و نزدیک برایش یکسان است. بدون چشم میبیند و بدون گوش میشنود و بدون نیاز به هیچ عضو دیگری فعال ما یشاء است. فاعل است اما بدون احتیاج به حرکت یا ابزار و آلت. همیشه بوده و خواهد بود. لذا تنها باید او را بندگی کرد و تنها او را پرستید و نباید در مقام پرستش برای او شریکی قائل شد. باید تنها او را مسجود و معبود دانست و از غیر او در مقام بندگی تبرّی جست؛ تنها از دستورات او اطاعت کرد و صاحب اختیار و صاحب ولایتی غیر از او نباید شناخت. هم در قرآنکریم و هم در روایات آیات زیادی در این مقوله وجود دارد. در اینجا به چند نمونه از روایات اشاره میشود:
1- فَعَنْ أَبِیعَبْدِاللَّهِ(ع) فِی قَوْلِهِتَعَالی: «إِلَّا مَنْ أَتَی اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِیمٍ»، قَالَ: «أَلسَّلِیمُ الَّذِی یلْقَی رَبَّهُ وَ لَیسَ فِیهِ أَحَدٌ سِوَاهُ» وَ قَالَ: «کلُّ قَلْبٍ فِیهِ شَک أَوْ شِرْک فَهُوَ سَاقِطٌ وَ إِنَّمَا أَرَادَ بِالزُّهْدِ فِیالدُّنْیا لِتَفْرَغَ قُلُوبُهُمْ فِیالْآخِرَةِ» (7).
توجه به متن این حدیث شریف نشان میدهد که وقتی انسان صاحب قلب سلیم باشد و درون خویش را از شک و شرک، پاک و منزّه کند، در این صورت اعمالی که انجام میدهد، اطاعت خداست و آن وقت است که عبادت درست و واقعی انجام داده است. تنها اعمالی که از قلب سلیم نشأت بگیرد، پذیرفته میشود. لذا عمل آمیخته با شک و شرک از قلب سلیم صادر نمیشود و مقبول نیز نخواهد بود.
2- وَ عَنْ أَبِیجَعْفَر(ع) قَالَ: «مَا مِنْ عَبْدٍ إِلاَّ وَ فِی قَلْبِهِ نُکتَةً بَیضَاءً فَإِنْ أَذْنَبَ ذَنْبَاً خَرَجَ فِی تِلْک النُّکتَۀِ نُکتَةٌ سَوْدَاءٌ، فَإِنْ تَابَ ذَهَبَ ذَلِک السَّوْدَاءُ وَ إِنْ تَمَادِی فِیالذُّنُوبِ زَادَ ذَلِک السَّوْدَاءَ حَتَّی یُغَطِّی الْبَیَاضَ فَإِذَا غُطِّی الْبَیَاضُ لَمْ یرْجِعْ صَاحِبَهُ إِلَی خَیرٍ أَبَداً وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ(عزوجلّ) کلَّا بَل رَّانَ عَلَی قُلُوبِهِمْ مَا کانُوا یَکسِبُونَ».
در این مقوله احادیث زیادی وجود دارد که نشان میدهد تردید در لزوم رعایت توحید در مقام عبادت و تشریع و رعایت اخلاص در آن، هیچ جایگاهی ندارد و روا نیست. بنابراین انسان موحد کسی است که از حیث فکری و بینشی، به خدای یگانه، علیم، قدیر، حکیم علیالاطلاق و فاعل بالإستقلال ایمان آورد و فقط در برابر آن ذات اقدس به عبادت و بندگی بپردازد. او را صاحب اصلی شریعت و ولی مطلق خویش بداند و از اوامر و فرامین او اطاعت کرده و از شرک، شک و تردیدها و دغدغهها خود را خالی و خالص گرداند.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
[1]. یعنی: فرستادگان [خداوند] به آنان فرمودند آیا جای شک و تردید در خدای عالم وجود دارد با اینکه او آفریدگار آسمانها و زمین است (ابراهیم: 10). [2]. یعنی: خدای عالم، فاعلی است که احتیاج به حرکت کردن و ابزار ندارد (نهجالبلاغه، صبحی صالح، خ 1، ص 40)[3].یعنی: و به تحقیق در هر امّتی رسولی مبعوث کردیم و به میان آنها فرستادیم که به آنان بگوید خدای را بپرستید، از طاغوت دور شوید(نحل:36)